شمعها زین انجمن بیصرفهتازان رفتهاند
هر طرف سر بر هوا سویگریبان رفتهاند
۱آشنایی با قماش بوی پیراهنکراست
کاروانها با نگاه پیر کنعان رفته اند
۲حسن یکتایی تو از وحشینگاهان دم مزن
از سواد غیرت لیلی غزالان رفتهاند
۳خاک صحرای محبت نرگسستان نقش پاست
مفت چشم ماکزین ده خوشنگاهان رفتهاند
۴پان رفتار نفس جز دست بر هم سوده نیست
رفتهها یکسر ازین وادی پشیمان رفتهاند
۵صبح محشر کی دمد تا چشم عبرت واکنیم
خوابناکان در خم دیوار مژگان رفتهاند
۶ابله شاید به داد هرزه جولانی رسد
تاگهر این موجها افتان و خیزان رفته اند
۷کیست با پیکان دلدوز قضاگردد طرف
چون سخن تا رفتهاند از لب پریشان رفتهاند
۸بزم امکان یک سحر پروانهٔ فرصت نداشت
شمعها در داغ خوابیدند و یاران رفتهاند
۹کس ازین حرمانسرا با ساز جمعیت نرفت
چون سخن تا رفتهاند از لب پریشان رفتهاند
۱۰حرص راگفتم به پری قطع کن تارامید
گفت دندانها پی آوردن نان رفتهاند
۱۱خامهٔ مژگان تر بیدل نکرد ایجاد خلق
رنگها از کلک نقاش اشک ریزان رفتهاند
۱۲