جماعتیکه نظرباز آن بر و دوشند
به جنبش مژه عرض هزارآغوشند
۱ز حسن معنی دیوانگان مشو غافل
که اینکبودتنان نیل آن بناگوشند
۲به صد زبان سخنساز خیل مژگانها
به دور چشم تو چون میل سرمه خاموشند
۳ز عارض و خط خوبان جز این نشد روشن
که شعلهها همه با دود دل هماغوشند
۴مقیدان خیالت چو صبح ازین گلشن
به هر طرفکهگذشتند دم بر دوشند
۵دربن محیط چوگرداب بیخودان غرور
زگردش سر بیمغز خود قدحنوشند
۶ز عبرت دم پیری کراست بهره که خلق
چو جام باده مهتاب پنبه درگوشند
۷فریب الفت امکان مخورکه مجلسیان
چوشمع تا مژه برهم نهی فراموشند
۸چه ممکن است حجاب فنا شود هستی
که نقشهای هوا چون سحر نفسپوشند
۹زگل حقیقت حسن بهار پرسیدم
به خندهگفتکه این رنگها برونجوشند
۱۰کسی به فهم حقیقت نمیرسد بیدل
جهانیان همه یک نارسایی هوشند
۱۱