به گفتگوی کسان مردمی که میلافند
چو خط به معنی خود نارسیده حرافند
۱مباش غره انصاف کاین نفسبافان
به پنبهکاری مغز خیال ندافند
۲توانگریکه دم از فقر میزند غلط است
به مویکاسهٔ چینی نمد نمیبافند
۳تهیهٔ سپر از احتراز کن کامروز
به قطع هم، بد ونیک زمانه سیافند
۴سخن چه عرض نجابت دهد در آن محفل
که سیم و زر نسبان همچو جدول اشرافند
۵غرض ز صحبت اگر پاس آبرو باشد
حذر کنید که ابنای جاه اجلافند
۶در بهشت معانی به رویشان مگشا
که این جهنمی چند ننگ اعرافند
۷بهعلمپوچ چوجهل مرکبند بسیط
به فطرت کشفی درسگاه کشافند
۸ز وضعشان مطلب نیم نقطه همواری
که یک قلم به خم و پیچ سرکشی کافند
۹تمام بیهوده گویند و نازکی این است
که چشم بر طمع ریشخند انصافند
۱۰ازین خران مطلب مردمی که چونگرداب
به موج آب منی غرق تا لب نافند
۱۱به خاک تیره مزن نقد ابرو بیدل
درین دیارکه کوران چند صرافند
۱۲