کلاه هرکه فلک بر سماک میفکند
سرش چو آبله آخر به خاک می فکند
۱به گم شدن چو نگین بینیاز شهرت باش
که ناز نام تو را در مغاک میفکند
۲چو صبح تا ز گریبان سری برون آری
زمانه رخت تو بر دوش چاک میفکند
۳به کارگاه تعین که «لاشریک له» است
خلل اگر فکند اشتراک میفکند
۴ز جوش گریهٔ مستانهای که دارد ابر
چه شیشهها که نه در پای تاک میفکند
۵ز امتلا مپسندید خواری نعمت
که شاخ میوه ز سیری به خاک میفکند
۶عرق که جبههٔ تسلیم سرفکندهٔ اوست
گره به رشتهٔ ما شرمناک میفکند
۷رهت گل است به آهستگی قدم بردار
که جهد لکه به دامان پاک میفکند
۸ز عاجزی در اقبال امن زن بیدل
که طاقتت به جهان هلاک میفکند
۹