لاغری آن همه زین مرحله دورم افکند
که به غربتکدهٔ دیدهٔ مورم افکند
۱ذره تا مهر کس از فقر من آگاه نشد
خاک در چشم جهان پیکر عورم افکند
۲چه توان کرد نفس گرم نجوشید به حرص
سردی آتش دل نان ز تنورم افکند
۳پیش پا دیدن افسون تمیز بد و نیک
ذلّتی بود که از بام حضورم افکند
۴علم بیحاصلی از سیر کمالم واداشت
آگهی آبله در پای شعورم افکند
۵ذوق وصلی که به امّید دلی خوش میکرد
«لنترانی» شد و در آتش طورم افکند
۶خواندم از گردش پیمانهٔ تحقیق خطی
که به ظلمتکدهٔ حیرت نورم افکند
۷ناتوانی چو غبار از فلک آن سو میتاخت
طاقت خون شده در خاک به زورم افکند
۸هیچ کافر نشود محرم انجام نفس
واقف مرگ شدن زنده به گورم افکند
۹یارب از خاطر ناز تو فراموش شود
آن خیالات که از یاد تو دورم افکند
۱۰سبب قید علایق ز خرد پرسیدم
گفت: در چاه همین فطرت کورم افکند
۱۱چرخ از پهلوی خاک این همه چیدهست بلند
عجز بیدل به جنونزار غرورم افکند
۱۲