حکم عشق است که تشریف تمنا بخشند
داغ این لالهستانها به دل ما بخشند
۱نتوان تاخت به انداز دماغ مستان
بال شوقی مگراز نشئه به صهبا بخشند
۲بیدلان خرده ی جانی که نثار تو کنند
نم آبیکه ندارند به دریا بخشند
۳چون می ازگرمی آن لعل به خون میغلتد
گرچه از شعله به یاقوت جگرها بخشند
۴روشناسان جنون از اثر نقش قدم
جوهرهوش به ایینهٔ صحرا بخشند
۵آرزو داغ امید است خدایا مپسند
که جگرخون شودونشئهبه صهبابخشند
۶ای خوش آن جود که از خجلت وضع سایل
لب به اظهار نیارند و به ایما بخشند
۷گر مزاج کرم آن است که من میدانم
عالمی را به خطای من تنها بخشند
۸تا فسردن نکشد ربشهٔ جولان امید
به که چون تخم به هر آبله صد پا بخشند
۹شرر عسافیت آوارهٔ دلتنگ مرا
سنگ هم دامن صحراست اگر جا بخشند
۱۰قول و فعل نفس افسانهٔ باد است اینجا
من نه انمکه نبخشند مرایا بخشند
۱۱به جناب کرم افسون ورع پیش مبر
بیگناهی گنهی نیست که آنجا بخشند
۱۲در مقامی که شفاعت خط آمرزشهاست
جرم مستان به صفای دل مینا بخشند
۱۳به پرکاه که بسته است حساب پرواز
دارم امید که بر ناکسیام وابخشند
۱۴پادشاهی به جنون جمع نگردد بیدل
تاج گیرند اگر آبلهٔ پا بخشند
۱۵