تنپرستانکه به این آب و نمک عیاشند
بیتکلف همه بالیدن نان و آشند
۱سر و گردن همه در دور شکم رفته فرو
پر و خالی و سبکمغزتر از خشخاشند
۲ربط جمعیتشان وقف تغافل ز هم است
چشم اگر باز شود چون مژهها می پاشند
۳آه ازبن نامهسیاهانکه ز مشق من و ما
تا دل آیینهٔ راز است نفس نقاشند
۴گفتگو گر ندرّد پرده، کسی اینجا نیست
همه مضمون خیالی ز عبارت فاشند
۵شش جهت مطلع خورشید و سیه روزی چند
سایهپرورد قفای مژهٔ خفاشند
۶غارت هم چه خیالست رود از دلشان
در نظر تا کفنی هست همان نباشند
۷انفعالی اگر آید به میان استهزاست
این نماندوده جبینها عرقی میشاشند
۸عمر در صحبت هم صرف شد اما ز نفاق
کس ندانستکه یاران بهکجا میباشند
۹بیتمیز اهل دول میگذرند از سر جاه
همه بر مخمل و دیبا قدم فراشند
۱۰پیش ارباب معانی ز فسونهای حیل
رو میارید که این آینهها نقاشند
۱۱بیدل از اهل ادب باش که چون گرد سحر
این تحملنفسان عرصهٔ بیپرخاشند
۱۲