زان زر و سیم که این مردم باذل بخشند
یک درم مهر دو لبکو که به سایل بخشند
۱جود مطلق به حسابیستکه از فضل قدیم
کم و بیش همهکس از هم غافل بخشند
۲سر متابید ز تسدمکه در عرصهٔ عشق
هیکل عافیت از زخم حمایل بخشند
۳دل مجنون به هواداری لیلی چه کم است
حیف فانوسی این شمع به محمل بخشند
۴تو و تمکین تغافل، من و بیصبری درد
نه ترا یاد مروت نه مرا دل بخشند
۵دلکی دارم و چشمی که کجا باز کنم
کاش این آیینه را تاب مقابل بخشند
۶لاف هستی زده از مرگ شفاعتخواه است
این از آن جنس خطاهاست که مشکل بخشند
۷گر شوی مرکزپرگار حقیقت چوگهر
در دل بحر همان راحت ساحل بخشند
۸رهروانیم ز ما راست نیاید آرام
پای خوابیده همان بهکه به منزل بخشند
۹نیست خون من از آن ننگ که در محشر شرم
جرم آلودگی دامن قاتل بخشند
۱۰گرنه منظورکرم بخشش عبرت باشد
چه خیال است که دولت به اراذل بخشند
۱۱به هوس داد قناعت دهم و ناز کنم
دل بیدردی اگر با من بیدل بخشند
۱۲