تقلید از چه علم به لافم علمکند
طوطی نیامکه آینه بر من ستمکند
۱سعی غبار من که به جایی نمیرسد
با دامنش زند اگر از خویش رم کند
۲انگشت زینهار دمیدیم و سوختیم
کوگردنی دگرکهکشد شمع و خمکند
۳بر باد رفت آمد و رفت نفس چوصبح
فرصت نشد کفیل که فهم عدم کند
۴آسوده خاک شوکه مبادا به حکم وهم
عمر نفسشمار حساب قدم کند
۵بالیده است خواجهٔ بیحس به ناز جاه
مردار آفتاب مقابل ورمکند
۶خودسنجیات بهپلهٔ پستی نشانده است
جهدیکه سنگکوه وقار توکمکند
۷هرجا عدم به تهمت هستی رسیده است
باید حیا به لوح جبینم رقم کند
۸پرواز می کنم چهکنم جای امن نیست
دامی نبیافتمکه پرم را بهم کند
۹خجلت گداز عفو نگردی که آفتاب
گر دامن تو خشککند جبهه نمکند
۱۰توهیچ باش و، علم وعملها به طاق نه
گو خلق هرزهفکر حدوث و قدمکند
۱۱بیدل ازابن ستمکده بیکس گذشتهام
کو سایهای که بر سر خاکم کرم کند
۱۲