هرجا خرام ناز تو تمکین عیان کند
حیرت در آب آینه کشتی روان کند
۱زخمی که خندد از دم تیغ تبسمت
خون چکیده را چمن زعفران کند
۲چشمت به محفلی که تغافل کند بلند
نی هم به میل سرمه نیاز فغان کند
۳از فرصت گذشته رسیدن گذشته گیر
رنگ پریده در چه بهار آشیان کند؟
۴خاموش باش بر در دل ورنه بیادب
هر دم زدن یک آینهوارت زیان کند
۵از فعل زشت دشمن آسایش خودیم
ما را مگر به خویش حیا مهربان کند
۶آن شعله طینتم که پی طعمهٔ گداز
مغزم چو شمع پرورش استخوان کند
۷تغییر پهلویم ستم است از هجوم درد
ترسم که بوریای مرا نیستان کند
۸در خاک من غبار فنا نیست پرفشان
خواب عدم کجا مژهام را گران کند
۹بسمل صفت به سکته رسانیدهام ورق
سطری ز خون مگر سبقم را روان کند
۱۰باور نداشتم که غبار مرا چو صبح
دامان چیده تا به فلک نردبان کند
۱۱تمثال من چو صورت عنقا همین صداست
چیزی نیام که آینهام امتحان کند
۱۲ای آینه عیوب مثالم به رو میار
بگذار تا عرق ته آبم نهان کند
۱۳بیدل مخوان فسانهٔ بخت سیاه من
کافاق را مباد چو شب سرمه دان کند
۱۴