سپند بزم تو گویند هیچ جا ننشیند
خدا کند که به گوش دل این صدا ننشیند
۱سری که تیغ تو باشد چو شمع کردن نازش
چه دولت استکه از دوش ما جدا ننشیند
۲بر آستان توگرد نیاز سجدoپرستان
نشسته است به نازی که هرکجا ننشیند
۳به محفلی که نگاهت عیار حوصله گیرد
حیا به روی کس از شوخی حیا ننشیند
۴ز اختراع ضعیفی است اینکه سعی غبارم
به هیچ جا چو خط از خامه بیعصا ننشیند
۵سلامت آیینهدار سعادت است به شرطی
که استخوان کسی در ره هما ننشیند
۶وداع عافیت انگار پرگشایی شهرت
چو نام نقش نگینش کنی ز پا ننشیند
۷دلیکه زیر فلک باشد آرزوی مرادش
به رنگ دانه ته آسیا چرا ننشیند
۸نفس چو صبح به شبنم رسان ز شرم تردد
که آب تا نکشد دامن هوا ننشیند
۹غنا مسلم آنکس که در قلمرو حاجت
غبارگردد و در راه آشنا ننشیند
۱۰غبار غیرت آن مطلبم که گاه تمنا
رود به باد و به رویکف دعا ننشیند
۱۱به رنگ پرتو خورشید سایهپرور همت
اگر به خاک نشیند که زیر پا ننشیند
۱۲ازین هوسکده برخاسته است دل به هوایش
که تا به حشر نشستن به جای ما ننشیند
۱۳ز آفتاب قیامت فسانه چند شنیدن
کسی به سایهٔ دیوار التجا ننشیند
۱۴به وحشتی بگذر بیدل از محیط تعلق
که نقش پای تو چون موج برقفا ننشیند
۱۵