ریشهواری عافیت در مزرع امکان نبود
هرکه در دلها مدارا کاشت جمعیت درود
۱گرمی هنگامهٔ ما یک دو روزی بیش نیست
رفته است آنسوی این محفل بسیگفت و شنود
۲جز وبال دل ندارد زندگی آگاه باش
تا نفس دارد اثر آیینه میباید زدود
۳از ضعیفی چشم بر مشق سجودی دوختیم
لغزش مژگان زسرتا پای ما چون خامه سود
۴صورت این انجمن گر محو شد پروا کراست
خامهٔ نقاش ما نقش دگر خواهد نمود
۵از بلند و پست ما میزان عدل آزاده است
نی هبوطی دارد این محفل نه آثار صعود
۶عشق داد آرایش هرکس به آیینیکه خواست
داشت مجنون نیز دستاری که سودایش ربود
۷خفّت غفلت مباد ادبار روشن گوهران
میکشد پا خوردن از خاشاک چون آتش غنود
۸جوهر آگاهی آیینه با زنگار رفت
حیرت از بنیاد ما آخر برون آورد دود
۹عالم مطلق سراپایش مقید بوده است
حسن در هرجا نمایان شد همین آیینه بود
۱۰از تامل باید استعداد پیدا کردنت
گوهری دارد به کف هر قطره از دریای جود
۱۱ساز هستی غیر آهنگ عدم چیزی نداشت
هر نوایی راکه وادیدم خموشی میسرود
۱۲وهم هستی غرهٔ اقبالکرد آفاق را
بر سر ما خاک تا شد جمع قدر ما فزود
۱۳خلق خواری را به نام آبرو میپرورد
قطرهٔ افسرده را بیدل گهر باید ستود
۱۴