همچو آتش هرکه را دود طلب در سر بود
هر خس و خارش به اوج مدعا رهبر بود
۱میزند ساغر به طاق ابروی آسودگی
هر که را از آبله پا بر سر کوثر بود
۲بیهوایی نیست ممکن گرم جستوجو شدن
سعی در بیمطلبیها طایر بیپر بود
۳خاک ناگردیده نتوان بوی راحت یافتن
صندل دردسر هر شعله خاکستر بود
۴ازشکست خویش دریا میکشد سعی حباب
نشئهٔ کم ظرف ما هم کاش از این ساغر بود
۵چاک حرمال در دل و سنگ ندامت بر سر است
هرکه را چون سکه روی التفات زر بود
۶شمع را ناسوختن محرومی نشو و نماست
عافیت در مزرع ما آفت دیگر بود
۷نیست اسباب تعلق مانع پرواز شوق
چون نگه ما را همان چاک قفس شهپر بود
۸ضبط آه ما چراغ شوق روشن کردن است
آتش دل آبروی دیدهٔ مجمر بود
۹در محیط انقلاب امواج جوش احتیاج
حفظ آبروست چون گوهر اگر لنگر بود
۱۰هرکه از وصف خط نوخیز خوبان غافل است
در نیام لب زبانش تیغ بیجوهر بود
۱۱حاصل عمر از جهان یک دل به دست آوردنست
مقصد غواص از این نه بحر یک گوهر بود
۱۲چون مه نو بر ضعیفیها بساطی چیدهام
مایهٔ بالیدن ما پهلوی لاغر بود
۱۳رونق پیریست بیدل از جوانی دم زدن
جنس گرمی زینت دکان خاکستر بود
۱۴