زاهد ز دعوت خلق دارد عجب کر و فر
گر کوشهگیری این است رحمت به شور محشر
۱واعظ به اوج معنی گر راه شرم دارد
باید ز خود برآید بر پایههای منبر
۲جهدی که نور فطرت بینور برنتابد
از قول و فعل شخص است اندیشهها مصور
۳سرمنزل تسلی سیر قفای زانوست
فرسخ شمارهای نیست از موج تا به گوهر
۴حکم صفای فطرت در سکته هم روان است
آب گهر نسازد استادگی مکدر
۵هرچند ناتوانم، با ناله پرفشانم
بیمار عشق دور است از التفات بستر
۶مپسند طبع آزاد تهمتکش تعلق
من الاخیر منشان بر کشتی قلندر
۷پست و بلند مژگانسد ره نگه چند
اوراق این گلستان بر هم گذار و بگذر
۸حیرت سرای تحقیق صد چشم بازدارد
چون خانههای زنجیر موضوع حلقهٔ در
۹آینه تا قیامت حیران خاکلیسیست
خشکی نمیتوان برد از چشمهٔ سکندر
۱۰نقش بساط فغفور آشفته مینوشتند
سر زد زموی چینی آخر خطی به مسطر
۱۱صد شکر شکوهٔ کس از عجز ما نبالید
فربه نشدگره هم زین رشتههای لاغر
۱۲چون سایه سعی پستی تشویش لغزش داشت
خاکم به مشق راحت گفت اندکی فروتر
۱۳صد رنگ جلوه در پیش اما چه میتوانکرد
افسون وعده دارد گل بر بهار دیگر
۱۴بیدل در این هوسگاه تا چند خود نمایی
ساز تغافلی هم آیینه شد مکرر
۱۵