آفاق جا ندارد همت کجا نشیند
سنگ از نگین براید تا نام ما نشیند
۱جایی که خاک باشد پست و بلند هستی
تا چند سایه بالد یا نقش پا نشیند
۲تاب و تب نفسها از یکدگر جداییست
در خانهای که ماییم راحت چرا نشیند
۳همصحبتان این بزم از دیده رفتگانند
عبرت خوشست از اینها رو بر قفا نشیند
۴فرصت نمیپسندد جا گرم کردن از ما
آیینه پر فشاندهست تمثال تا نشیند
۵زین ما و من که داریم آفات در خروش است
ای کاش سرمه گردیم تا این صدا نشیند
۶راه نفس دو دم بیش فرصت نمیکند گل
تا کی قفای شبنم صبح از حیا نشیند
۷زین وحشتی که ما را چون بو ز گل برآورد
مشکل که جای ما هم برجای ما نشیند
۸بگذار تا دمی چند بر گرد خویش گردیم
عالم به دل نشستهست دل در کجا نشیند
۹در کارگاه دولت شور حشم شگون نیست
یکسر خروش جغد است هرجا هما نشیند
۱۰از مرگ نیست باکم اما ز بینصیبی
ترسم ز دامن او گردم جدا نشیند
۱۱ای شور شوق بردار از جا غبار ما را
پامال یأس تا چند این بیعصا نشیند
۱۲سرمایه پرفشانیست اظهار بینشانیست
از رنگ و بو چه مقدار گل بر هوا نشیند
۱۳بیدل به حکم تقدیر فرمانبر اطاعت
استادهایم چون شمع تا سر ز پا نشیند
۱۴