کم نیست صحبت دلگر مرد، زن نماند
آیینه خانهای هست، گر انجمن نماند
۱گر حسرت هوسکیش بازآید از فضولی
کلفت کراست هر چند گل در چمن نماند
۲افسون کاهش اینجا تاب و تب نفسهاست
دامن فشان بر این شمع تا سوختن نماند
۳عرفان ز فهم دوریست،ادراک بی حضوریست
جهدی که در خیالت این علم و فن نماند
۴چون صبح از این بیابان چندان تلاش رم کن
کز دامن بلندت گرد شکن نماند
۵یاد گذشتگان هم آینده است اینجا
در کارگاه تجدید چیزی کهن نماند
۶بر وضع خلق ختم است آرایش حقیقت
گلشن کجاست هرگه سرو و سمن نماند
۷مجنون به هر در و دشت محو کنار لیلیست
عاشق به سعی غربت دور از وطن نماند
۸گرد خیال تا کی هر سو دهد نشانم
جایی روم که آنجا او هم ز من نماند
۹این مبحث تو و من از نسخهٔ عدم نیست
گر زان دهن بگویم جای سخن نماند
۱۰یاران به وسع امکان در ستر حال کوشید
تصویر انفعالیم گر پیرهن نماند
۱۱بیدل به دیر اعراض انصاف نیست ورنه
تاوان بتپرستی بر برهمن نماند
۱۲