دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند
منزل غبار سیل شد و جاده هم نماند
۱آرام خود نبود نصیب غبار ما
نومیدیای دگر که کنون تاب رم نماند
۲افسون حرص هم اثرش طاقتآزماست
آن مایه اشتهاکه توان خورد غم نماند
۳سعی امید بر چه علم دست و پا زند
کز سرنوشت جز نم خجلت رقم نماند
۴فرسود از تپش مژه در چشم و محو شد
آخربه مشق هرزه نگاهی قلم نماند
۵برگ سپند سوخته دود شرار نیست
آتش به طبع ساز زد و زپر و بم نماند
۶یاد شباب نیز به پیری ز یاد رفت
دوزخ به از دمی که حضور ارم نماند
۷پوچ است قامت خم و آرایش امل
پرچم کسی چه شانه زند چون علم نماند
۸شرمی مگر بریم به دریوزهٔ عرق
دریا دگر چه موج طرازد که نم نماند
۹یاران سراغ ما به غبار عدم کنید
رفتیم آنقدر که نشان قدم نماند
۱۰اکنون نشان ناوک آهیم، آه کو
پشتکمان شکست به حدیکه خم نماند
۱۱بیدل حساب وهم رها کن چه زندگیست
بسیار رفت از عدد عمر و کم نماند
۱۲