رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند
خاکستری ز قافلهٔ اعتبار ماند
۱از ما به خاک وادی الفت سواد عشق
هرجا شکست آبله دل یادگار ماند
۲دل را تپیدن از سرکوی تو برنداشت
اینگوهر آبگشت و همان خاکسار ماند
۳وضع حیاست دامن فانوس عافیت
از ضبط خود چراغ گهر در حصار ماند
۴مفت نشاط هیچ اگر فقر و گر غنا
دستی نداشتم که بگویم ز کار ماند
۵زنهار خو مکن بهگرانجانی آنقدر
شد سنگ نالهای که درین کوهسار ماند
۶فرصت نماند و دل به تپش همعنان هنوز
آهو گذشت و شوخی رقص غبار ماند
۷هرجا نفس به شعلهٔ تحقیق سوختیم
کهسار بر صدا زد و مشتی شرار ماند
۸پیری سراغ وحشت عمر گذشته بود
مزدور رفت دوش هوس زیر بار ماند
۹نگذاشت حیرتم که گلی چینم از وصال
از جلوه تا نگاه یک آغوشوار ماند
۱۰خودداریام به عقدهٔ محرومی آرمید
در بحر نیز گوهر من برکنار ماند
۱۱مژگان ز دیده قطع تعلق نمی کند
مشت غبار من به ره انتظار ماند
۱۲بیدل ز شعلهای که نفس برق ناز داشت
داغی چو شمع کشته به لوح مزار ماند
۱۳