مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد
قاصد نشد میسر دل خون شد و روان شد
۱دل بیرخ تو هیهات با ناله رفت در خاک
واسوخت این سپندان چندانکه سرمهدان شد
۲کردم به صد تأمل بنیاد عجز محکم
این پنبه بسکه بر خود پیچید ریسمان شد
۳تا حشر بال اعمال باید کشید بر دوش
این یک نفس بضاعت صد ناقهکاروان شد
۴شمع بساط ما را در کارگاه تسلیم
هرچند عزم پا بود روسوی آسمان شد
۵تشویش روزی آخر نگذاشت دامن ما
گندم قفای آدم از بس دوید نان شد
۶کسب وکمال در خلق پر آبرو ندارد
بر دوش بحر آخر موج گهرگران شد
۷جمعیت عدم را ازکف نمیتوان داد
دریاد بیضه باید مشغول آشیان شد
۸دل در خیال دیدار آیینه خانهای داشت
تا بر ورق زد آتش طاووس پرفشان شد
۹از الفت رفیقان با بیکسی بسازید
کس همعنانکس نیست از مرگ امتحان شد
۱۰از عجز ما مگویید از حال ما مپرسید
هرچند جمله باشیم چیزی نمیتوان شد
۱۱بیدل نداد تحقیق از شخص ما نشانی
باری به عرض تمثال آیینه مهربان شد
۱۲