تیغ در دست است یار از جیب بیرون آر سر
صبح شد بیپرده از خواب گران بردار سر
۱فال آهنگ شهادت زن که در میدان عشق
هست بیسعی بریدن پای بی رفتار سر
۲در محیط عشقکافسون شهادت موج اوست
چون حباب از الفت تن بایدت بیزار سر
۳از زبان بینوای شمع میآید بهگوش
کای حریفان نیست اینجا عافیت دربار سر
۴ای فلک در دور چشم و ابروی آن فتنهجوی
از مه نو ناخنی پیداکن و میخار سر
۵مینشاند بال قمری سرو را در زیر تیغ
گر کند با قامت او دعوی رفتار سر
۶دهر اگرگلخن شود سامان عیش منکجاست
یاد رخسار توام دادهست در گلزار سر
۷از گزند خلق دل فارغ کن و آسوده باش
چند باید داشت باب کوفتن چون مار سر
۸وضع همواری مده از دست اگر صاحبدلی
نیست اینجا سبحه را جز بر خط زنار سر
۹بر نتابد وادی تسلیم ما گردنکشی
همچو نقش پا در این ره میشود هموار سر
۱۰اهل دنیا را ز جستوجوی دنیا چاره نیست
میکشد ناچار کرکس جانب مردار سر
۱۱در جهان بینیازی جز شهادت باب نیست
شمعسان چندان که مقدورت بود بردار سر
۱۲حاصل کار شکفتنهای ما آشفتگی است
غنچه را بعد از دمیدن میشود دستار سر
۱۳با کدامین آبرو گردن توان افراختن
همچو شمعم کاش باشد یک بریدن وار سر
۱۴جوش بحر بینیازی تشنهٔ اسباب نیست
چون گهر بیگردن اینجا میدهد بسیار سر
۱۵اشک مژگان است بیدل برگ ساز این چمن
مینهد هر غنچه بر بالین چندین خار سر
۱۶