در عشق زپرواز نفس آینه برگیر
هرچند رهت قطع شود باز ز سر گیر
۱تا کی چو گهر در گره قطره فسردن
توفان شو و آفاق به یک دیدهٔ تر گیر
۲در ملک شهادت دیت است آنچه بیابند
ای ناله تو هم خون شو و دامان اثر گیر
۳خودداری و اندیشهٔ دیدار خیالست
دل را به تپش آب کن و آینه برگیر
۴تا چند زبان گرم کند مجلس لافت
ای شعله دمی با نفس سوخته برگیر
۵آیینهٔ اسرار دو عالم دل جمعست
سر وقت گریبان کن و دریا به گهر گیر
۶حیرت خبر از زشتی آفاق ندارد
آیینه شو و هرچه بود عیب، هنر گیر
۷پروانهٔ دیدار، نفس سوختگانند
من رفتهام از خویش ز آیینه خبر گیر
۸بر باد دهد تا کی ات این هرزه نگاهی
خود را دمی از بستن مژگان ته پر گیر
۹بیدل نفسی چند چو مزدور حبابت
از بار نفس چاره محال است به سر گیر
۱۰