دارم دلی از داغ تمنای تو لبریز
چون کاغذ آتش زده غربال شرربیز
۱چون شمع مپرسید ز سامان بهارم
سیلاب بنای خودم از رنگ عرقریز
۲تحقیق ز صنعتگری وهم مبراست
از هرچه در آیینه نمایند بپرهیز
۳مرد طلبی از دل معذور حذرکن
زآن پیش که لنگت کند از آبله بگریز
۴بر رنگ ادب تهمت پرواز جنون است
یاقوت به آتش ندهد شعلهٔ مهمیز
۵اخلاص، به اظهار، مکدر مپسندید
چون شکر ز دل زد به زبان شدگلهآمیز
۶هر خار وگل آیینهٔ تعظیم بهار است
ای کوفتهٔ خواب گران یک مژه برخیز
۷از مغتنمات است تماشای دویی هم
تامحرمخودنیستی باآینهمستیز
۸بیگانهٔ طور دل بلبل نتوان زیست
بر شاخ گلی رو به تکلف قفس آویز
۹با ساز نفس قطع تعلق چه خیال است
تیغی که تو داری به فسونها نشود تیز
۱۰بیدل به فغان زین قفست نیست رهایی
ای خاک به خون خفته غبار دگر انگیز
۱۱