بی نم خجلت نمیباشد سر و کار طمع
جنس استغنا عرق دارد به بازار طمع
۱غیر نومیدی علاج اینقدر امراض چیست
عالمی پر میزند در نبض بیمار طمع
۲عم در حسرت شد و یک طوق قمری خم نبست
خجلت بیحاصلی بر سروگلزار طمع
۳آسمان خمیازهٔ یأس تو خرمن میکند
ای هوس بردار دست از شکل انبار طمع
۴بینیازی تابع اندیشهٔ اغراض نیست
خدمت همت محال است از پرستار طمع
۵بهر تعمیر خیالی کز نفس ویرانتر است
خاک دهر از آبرو گل کرد معمار طمع
۶زجر عبرت نیست تنبیه سماجت پیشگان
لب گزیدن نشکند دندان اظهار طمع
۷درخور جان کندن از اغراض میباید گذشت
عمرها شد مرگت از پا میکشد خار طمع
۸از کمال خویش غافل نیست استعداد خلق
شور اقبال گدا میباشد ادبار طمع
۹بزم چندین حسرت آنسوی قیامت چیدهایم
باید از شخص امل پرسید مقدار طمع
۱۰گر همه بر آسمان خواهی نظر برداشتن
چون مژه بی سرنگونی نیست دیوار طمع
۱۱از خرد جستم طریق انتعاش کام خلق
دست بر هم سود و گفت این است دیوار طمع
۱۲نیست موقوف سوال ابرام طبع دون حسب
بستن لب هم کمر بسته است در کار طمع
۱۳بی نیازی بیدل آخر احتیاج آمد به عرض
محرم راز غنایم کرد آثار طمع
۱۴