به فقر آخر سر و برگ فنای خویشتن گشتم
سراب موج نقش بوریای خویشتن گشتم
۱به تمثال خمی چون ماه نو از من قناعت کن
بس است آیینهٔ قد دوتای خویشتن گشتم
۲به قدر گفتوگو هر کس در این جا محملی دارد
دو روزی من هم آواز درای خویشتن گشتم
۳سپند مجمر آهم مپرسید از سراغ من
پری افشاندم و گرد صدای خویشتن گشتم
۴غبارم عمرها برد انتظار باد دامانی
ز خود برخاستم آخر عصای خویشتن گشتم
۵دمیدن دانهام را صید چندین ربشه کرد آخر
قفس تا بشکنم دامی برای خویشتن گشتم
۶حیا یک ناله بال افشان اظهارم نمیخواهد
قفس فرسود دل چون مدعای خویشتن گشتم
۷خط پرگار وحدت را سراپایی نمیباشد
به گرد ابتدا و انتهای خویشتن گشتم
۸ندانم شعلهٔ افسردهام یا گرد نمناکم
که تا از پا نشستم نقش پای خویشتن گشتم
۹مآل جستجوی شعلهها خاکستر است اینجا
نفس تا سوخت پرواز رسای خویشتن گشتم
۱۰درین دریا که غارتگاه بیتابیست امواجش
گهروار از دل صبرآزمای خویشتن گشتم
۱۱سراغ مطلب نایاب مجنون کرد عالم را
به ذوق خویش من هم در قفای خویشتن گشتم
۱۲سواد نسخهٔ عیشم به درس حسن شد روشن
گشودم بر تو چشم و آشنای خویشتن گشتم
۱۳خطا پیمای جام بیخودی معذور میباشد
به یاد گردش چشمت فدای خویشتن گشتم
۱۴کباب یک نگاهم بود اجزای من بیدل
به رنگ شمع از سر تا به پای خویشتن گشتم
۱۵