کو جهد که چون بوی گل از هوش خود افتم
یعنی دو سه گام آنسوی آغوش خود افتم
۱در سوختنم شمع صفت عرض نیازیست
مپسندکه در آتش خاموش خود افتم
۲در خاک ره افتادهام اما چه خیالست
کز یاد شب وعده فراموش خود افتم
۳بهر دگران چند کنم وعظ طرازی
ای کاش شوم حرفی و در گوش خود افتم
۴کو لغزش پایی که به ناموس وفایت
بار دو جهان گیرم و بر دوش خود افتم
۵عمریست که دریا بهکنار است حبابم
آن به که در اندیشهٔ آغوش خود افتم
۶شور طلبم مانع تحقیق وصالست
خمخانهٔ رازم اگر از جوش خود افتم
۷ای بخت سیهروز چرا سایه نکردی
تا در قدم سرو قباپوش خود افتم
۸بیدل همه تن بار خودم چون نفس صبح
بر دوش که افتم اگر از دوش خود افتم
۹