چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم
کز خویش برون آمدم و رنگ گرفتم
۱نامی که ندارم هوس نقش نگین داشت
دامان خیالی به ته سنگ گرفتم
۲عجز طلبم گشت عنان تاب نگاهش
ره بر رم آهو ز تک لنگ گرفتم
۳چون غنچه شبم لخت دلی در نظر آمد
دامان تو پنداشتم و تنگ گرفتم
۴خلقی در ناموس زد و داغ جنون برد
من نیزگرفتمکه ره ننگگرفتم
۵خجلتکش خودسازیام از خودشکنیها
نگشوده در صلح و ره جنگ گرفتم
۶گر چرخ نسنجید به میزان وقارم
من نیز به همت کم این سنگ گرفتم
۷در ترک تعلق چقدر ناز و غنا بود
بر هر چه هوس پای زد اورنگ گرفتم
۸تاگرمکنم بستر امنیکه ندارم
چون صبح نفس زیر پررنگگرفتم
۹بیدل نفس آخر ورق آینه گرداند
سیلی به تجرد زدم و رنگ گرفتم
۱۰