دلبر شد و من پا به دلِ سخت فشردم
خاکم به سر ایوای که جان رفت و نمردم
۱جانسختی صبرم چقدر لنگ برآورد
کاین یک مژهرَه جز به قیامت نسپردم
۲پایم ته سنگ آمد از افسردس دل
تاب رگ خواب از گره آبله خوردم
۳برگ طرب من ورق لاله برآمد
آه از کف خونی که سیه گشت و فسردم
۴دل نیز ز افسردگیم سرمهنوا ماند
بر شیشه اثر کرد سیهروزی دردم
۵چون شمع قیامت به سرم میکند امروز
داغی که چرا سر به خرامش نسپردم
۶ای هستی مبرم چه ندامتهوسیهاست
گیرم دو سه روزت نفسی بود شمردم
۷بی شربت مرگ اینقدرم داغ تپیدن
فریاد ز آبی که ندادند به خوردم
۸بیدل مژه از خویش نبستم، گنهِ کیست؟
راحت عملی داشت که من پیش نبردم
۹