از هر طلبی پیش ندامتگلهکردم
سودم قدمی چند که دست آبله کردم
۱در غنچگیام یکدلیی بود که چون گل
بر وهم شکفتن زدم و ده دلهکردم
۲بیصحبت پیران نگذشتم ز رعونت
تا حلقه شدن خدمت این سلسله کردم
۳بنیاد شکیبایی من جزو زمین داشت
لرزیدم از اندام وفا زلزله کردم
۴نومیدی سعی از دم فرصت خبرمکرد
پا خورد به سنگم جرس قافله کردم
۵پر منفعل افتاد دل از رغبت دنیا
نفرت عملی بود درین مزبله کردم
۶ضبط نفس، آیینه ز آفاق جلا داد
زین صیقل معنی مدد حوصلهکردم
۷مژگان نگشودم به تماشای تعین
سیر عدم و هستی بیفاصله کردم
۸بیدل نفس اقسام معانی به فسون بست
فرصت رمقی داشت نیاز صله کردم
۹