زان ناله که شب بی رخت افراخته بودم
درگردن گردون رسن انداخته بودم
۱این عالم آشفته که هستی است غبارش
رنگیست که من صبح ازل باخته بودم
۲پرواز غبارم پر طاووس ندارد
همدوش خیالت نفسی تاخته بودم
۳هیهات که فردا چه شناسم من غافل
دیروز هم آثار تو نشناخته بودم
۴پیشانیام آخر ز عرق پاک نگردید
کز تاب رخت آینه نگداخته بودم
۵جز باد نپیمودم ازین دشت توهم
چون صبح طلسم نفسی ساخته بودم
۶درآتشم از ننگ فضولی چه توانکرد
او در بر و من آینه پرداخته بودم
۷خاکسترم امروز تسلیگر دود است
پروانهٔ بیتاب همین فاخته بودم
۸بیدل! ز میان دست غریبی به در آمد
تیغیکه به میدان غرور آخته بودم
۹