از قاصد دلبر خبر دل طلبیدم
خاکم به دهن به، که بگویم چه شنیدم
۱عالم همه در چشم من از یأس سیه شد
جز کسوت پایم به بر دهر ندیدم
۲آماج جهان ستمم کرد ندامت
چندانکه ز دل آه کشم تار کشیدم
۳دیوانهام امروز به پیش که بنالم
ای کاش عدم بشنود آواز بعیدم
۴جانا ز خیال تو به خود ساخته بودم
نازت به نگاهی نپسندید شهیدم
۵میسوخت دل منتظر از حسرت دیدار
دامن زدی آخر به چراغان امیدم
۶داغت به عدم میبرم و چاره ندارم
ایگل تو چه بودی که منت باز ندیدم
۷هیهات به خاکم نسپردی و گذشتی
نومید برآمد کفن موی سپیدم
۸از آمد و رفت تو کبابم چه توان کرد
رفتی و چنین آمدی ای رنج شدیدم
۹میگریم و چون شمع عرق میکنم از شرم
ای وای که یکباره ز مژگان نچکیدم
۱۰رسم پر بسمل ز وفا منفعلم کرد
گردی شده بر باد نرفتم چه تپیدم
۱۱ای توسن ناز تو برون تاز تصور
رفتم ز خود اما به رکابت نرسیدم
۱۲انجام تک و تاز درین مرحله خاکست
ای اشک من بیسر و پا نیز دویدم
۱۳پیش که درم جیب که گردون ستمگر
عقلم به در دل زد و بشکست کلیدم
۱۴بیدل اگر این بود سرانجام محبت
دل بهر چه بستم به هوا، آه امیدم
۱۵