گرنه شرابم چرا ساقی خون خودم
زلف نیام از چه رو دام جنون خودم
۱شعلهٔ یاقوت من در غم پرواز سوخت
رنگی اگر بشکنم بال شگون خودم
۲با نگه آشنا انجمن الفتم
از دل وحشت غبار دشت جنون خودم
۳سعی نمود بهار سیر خزان بود و بس
ذوق شکستن چو رنگ ریخت برون خودم
۴عشرتم ازباغ دهرطرف به رنگی نبست
همچو گل از بیکسی دست به خون خودم
۵هستی موهوم نیست غیر طلسم فریب
تا نفس آیینه است محو فسون خودم
۶کیست برد از کفم دامن افتادگی
سایهام و عاشق بخت نگون خودم
۷قطرهٔ این بحر را ظاهر و باطن یکی است
هم ز برون دیدنیست آنچه درون خودم
۸بیدل ازبن طبع سست وحشی اندیشه را
رام سخن کردهام صید فنون خودم
۹