چیست درین فتنهزار غیر ستم در بغل
یک نفس و صد هزار تیغ دو دم در بغل
۱گه الم کفر و دین گه غم شک و یقین
الحذر از فتنهای دیر و حرم در بغل
۲منفعل فطرتم کو سر و برگ قبول
خوش قلم صنع نیست کاغذ نم در بغل
۳پای گر آید به سنگ کوشش همت رساست
زبر زمین میرود ریشه علم در بغل
۴با دل قانع خوشیم از چمن اعتبار
غنچهٔ ما خفته است باغ ارم در بغل
۵خشکی مغز شعور جوهر فطرت گداخت
منشی این دفتریم نال قلم در بغل
۶تا طلب آمد به عرض فقر دمید از غنا
کاسهٔ درویش داشت ساغر جم در بغل
۷گرنه به بوس آشناست زان دهن بینشان
غرهٔ هستی چراست خلق عدم در بغل
۸لطمهٔ آفات نیست مانع جوع هوس
سیر نشد از دوال طبل شکم در بغل
۹وضع رعونت مخواه تهمت بنیاد عجز
بر سر زانو گذار گردن خم در بغل
۱۰مایهٔ ایثار مرد بر کف دست است و بس
کیسهٔ ممسک نهای چند درم در بغل
۱۱بیدل از اوهام جسم باخت صفا جان پاک
زنگ در آیینه بست نور ظلم در بغل
۱۲