تاکی از این باغ و راغ رنج دویدن برید
سر بهگریبانکشید گوی شکفتن برید
۱غنچه قبا نوگلی مست جنون می رسد
تا نشود پایمال رنگ ز گلشن برید
۲زان چمنآرای ناز رخصت نظارهایست
دستهٔ نرگس شوید چشم به دامن برید
۳نیست دوام حضور جز به ثبات قدم
گر در دل میزنید حلقهٔ آهن برید
۴چون مه نوگرکنید دعوی میدان عشق
تیغ ز دست افکنید سر سپرافکن برید
۵هرکس از آداب ناز آنقدر اگاه نیست
نذر دم تیغ یار سر به کف من برید
۶قاصد ملک ادب سرمهپیام حیاست
نامه به هرجا برید تا نشنیدن برید
۷وحشت ازین انجمن راست نیاید به لاف
کاش دعایی ز چین تا سر دامن برید
۸خاصیت التجا رنج ندامتکشیست
پیش کسی گر برید دست به سودن برید
۹نقش و نگار هوس موج سراب است و بس
چند بر آب روان صنعت روغن برید
۱۰ناز رعونت اگر وقف همین خودسریست
بر همه اعضا چو شمع خجلت گردن برید
۱۱نیست به جولان شوق عرصهٔ آفاق تنگ
بیدل اگر نیستید از چه فسردن برید
۱۲