چو شمع بر سرت اقبال و جاه میگرید
به اوج قدر نخندیکلاه میگرید
۱در آن بساط که انجام کار نومیدی ست
اگرگداست وگر پادشاه میگرید
۲به عیش، خاصیت شیشههای می داریم
که خنده بر لب ما قاه قاه میگرید
۳به امتحان وفا جبهه چشمهٔ عرق است
ز شرم دعوی باطلگواه میگرید
۴گزیرنیست شب تیره را زشمع وچراغ
همیشه دیدهٔ بخت سیاه میگرید
۵چه سان رسیم به مقصدکه تا قدم زدهایم
شکست آبله در خاک راه میگرید
۶به نا امیدی دلکیست چشم بازکند
بس است اگر مژهای گاهگاه میگرید
۷ز شمعکشته شنیدمکه صبحدم میگفت:
دگر چه دیده گشایم نگاه میگرید
۸ترحمکرمتوست بروضیع وشریف
که ابر بر گل و خار و گیاه میگرید
۹کراست یادکه در بارگاه رحمت عام
صواب خنده کند یا گناه میگرید
۱۰نه اشک شمعم ونی شبنم سحربیدل
چه عبرتم که به حال من آه میگرید
۱۱