تا مه نوبر فلک بالگشا میرود
در نظرم رخش عمر نعلنما میرود
۱خواه نفس فرضکن خواه غبار هوس
نی سحراست ونه شام سیل فنا میرود
۲قطع نفس تا بجاست خاک همین منزلیم
شمع رهش زیر پاست سعی کجا میرود
۳نشو و نماگفتگوست در چمن احتیاج
رو به فلک یکقلم دست دعا میرود
۴قافلهٔ عجز و باز حکم به هر سو بتاز
عالم واماندگیست آبلهها میرود
۵سجده نمیخواهدت زحمت جهد قدم
چون سرت افتاد پیش نوبت پا میرود
۶زبن همه باغ و بهاردست بهم سودهگیر
فرصت رنگ حنا از کف ما میرود
۷در چمن اعتبارگر همه سیر دل است
چشم نخواهی گشود عرض حیا میرود
۸هرزهخرام است و هم بیهدهتازست فکر
هیچکس آگاه نیست آمده یا میرود
۹موسم ییری رسید آنهمه بر خود مبال
روزبه فصل شتا غنچه قبا میرود
۱۰هیأت شمعند خلق ساز اقامت کراست
پا اگر فشردهاند سر به هوا میرود
۱۱تا بهکجا بایدم ماتم خود داشتن
با نفسم عمرهاست آب بقا میرود
۱۲مقصد و مختار شوق کعبه و بتخانه نیست
بیسبب و بیطلب دل همه جا میرود
۱۳اینک به خود چیدهایم فرصت ناز و نیاز
دلبر ما یک دوگام پا به حنا میرود
۱۴هرچهگذشت از نظر نیست برون از خیال
بیدل ازین دامگاه رفته کجا میرود
۱۵