از شوخی فضولی ما داشت عار وصل
آخرکنارکرد ز ننگ کنار وصل
۱چشمی به خود گشودهام و رفتهام ز خویش
ممنون فرصتم به یک آغوش وار وصل
۲قاصد نوید وعدهٔ دلدار میدهد
ای آرزو بهار شو ای انتظار وصل
۳رنج دویی نبرد ز ما سعی اتحاد
مردیم در فراق و نیامد به کار وصل
۴مژگان صفت موافقت خلق حیرتست
اینجا به خواب نیز غنیمت شمار وصل
۵جز فکر عیش باعث اندوه هیچ نیست
هجران کجاست تا نکند خارخار وصل
۶انجام سور بدتر از آغاز ماتم است
ای قدردان امن مکن اختیار وصل
۷چندین مراد جام تمنا به سنگ زد
یک شیشه گو به طاق تغافل گذار وصل
۸با نام محض صلح کن از ربط دوستان
واو است و صاد و لام درین روزگار وصل
۹خلق از گزند یکدگر ایمن نمیزیند
باور مدار این همه در مور و مار وصل
۱۰بیدل به زور راست نیاید موافقت
عضو بریده راست بریدن دوبار وصل
۱۱