غیر از حیا چه پیش توان برد در عرق
چون اشک سعی تا قدم افشرد در عرق
۱با این هجوم عجز به هرجا قدم زدیم
خجلت بساط آبله گسترد در عرق
۲بر روی ما ز شرم نموهای اعتبار
رنگی نکرد گل که نیفشرد در عرق
۳شور شکست شیشه ز توفان گذشته است
آن سنگدل مگر دلی آزرد در عرق
۴شبنم چه واکشد ز تماشای این چمن
ما راگشاد چشم فرو برد در عرق
۵گرد هوس به سعی خجالت نشاندهایم
کم نیست ته نشینی این درد در عرق
۶نومید وصل بود دل از ساز انفعال
آیینهات ز ما غلطی خورد در عرق
۷بیدل تلاش عجز به جایی نمیرسد
خلقی چو شمع داغ شد و مرد در عرق
۸