ساز تبختر است اگر مایهٔ شرف
این خواجه بوق میزند اقبال چنگ و دف
۱سیری کجاست تا نگری اقتدار خلق
بالیدگی مخواه ز گاوان کم علف
۲از رونق کمال تعین حذر کنید
دکان مه پُر است ز آرایش کلف
۳خلقی ز فکر هرزه بیان پیش میبرد
نازد پدر به شهرت فرزند ناخلف
۴شد بیصفا دلی که به نقش و نگار ساخت
گم کردن گهر فکند رنگ بر صدف
۵عارف ز اعتبار تعین منزه است
دریا حباب نیست که بالد ز موج و کف
۶وهم فضول دشمن یکتایی است و بس
آیینه تا کجا نکند با خودت طرف
۷اسرار دل ز هرچه درد پرده مفتگیر
مشتاق یک صداست بهم خوردن دو کف
۸در دشت آتشی که شرر پر نمیزند
ما پنبه میبریم به امید «لاتخف»
۹تمثال نقش پا هم ازین دشت گل نکرد
از بس شکست و خاک شد آیینهٔ سلف
۱۰نایاب گوهری به کف دل فتاده است
میلرزدم نفس که مبادا شود تلف
۱۱بیدل ز حکم غالب تقدیر چاره نیست
صفها گشاده تیر و به یک نقطه دل هدف
۱۲