رستن چه ممکنست ز قید جهان لاف
واماندهایم همچو الف در میان لاف
۱از انفعال کوشش معذور ما مپرس
پر میزنیم چون مژه در آشیان لاف
۲گرد نفس چو صبح به گردون رساندهایم
زه کرده است تیر هوایی کمان لاف
۳آخر ز خودفروشی اجناس ما و من
لب بستن است تخته نمودن دکان لاف
۴در عالمیکه دعوی تحقیق باطل است
صدق مقال ماست همان ترجمان لاف
۵خجلت متاع ما و من از خویش میرویم
دارد همین صدای جرس کاروان لاف
۶زحمت مبر در آرزوی امتداد عمر
فرصت چه لازم است کفیل زمان لاف
۷این است اگر سواد و بیاض کتاب دهر
بیخاتم است تا به ابد داستان لاف
۸ما را تردد نفس از شرم آب کرد
تا کی شود کسی طرف امتحان لاف
۹از آفت ایمن است سپردار خامشی
مفکن به لب محرف تیغ زبان لاف
۱۰شور غبار ما به فنا نیز کم نشد
دیگر کسی چه خاک کند در دهان لاف
۱۱بیدل به خوان دعوی هستی نشستهایم
اینجا به جز قسم چه خورد میهمان لاف
۱۲