ای هستی تو وضع درنگ و شتاب شمع
بر دوش فرصتت سر و پا در رکاب شمع
۱باز است چشم خلق بقدر گدا زخویش
پاشیدهاند بر رخ محفل گلاب شمع
۲تا چند چشم بسته به تکلیف واکنیم
ما را به هر نگه مژهواریست خواب شمع
۳درس وصال و مبحث هستی خیال کیست
پروانه را گم است ورق در کتاب شمع
۴ای نیستی بهار زمانی به هوش باش
خود را نهفته است گلی در نقاب شمع
۵فهم زبان سوختگان سرمه داشته است
کرد انجمن خموش لب بیجواب شمع
۶اشکی که سیل کلفت هستی شود کراست
یاران قسم خورید به چشم پر آب شمع
۷جوش حباب ما دم پیری فرو نشاند
برد آخر از نظر نفس صبح تاب شمع
۸شد داغ از تتبع دیوان آه ما
تا مصرعی به نقطه رساند انتخاب شمع
۹با تاب و تب بساز و دمی چند صبرکن
تا صبح پاک میشود آخر حساب شمع
۱۰بیدل به سوختن نفسی چند زندهایم
پوشید مصلحت به دل آتش آب شمع
۱۱