باز امشب نفس شعله فشان دارد شمع
حیرتم سوخت ندانم چه زبان دارد شمع
۱صافی آینه ناموس غبار رنگ است
جز سیاهی به دل خود چه نهان دارد شمع
۲نیست جز بخت سیه زیر نگین داغم
حکم بر مملکت شام روان دارد شمع
۳صنعت جرأت عبرت نگهان هوش رباست
حلقه چشمی است که بر نوک سنان دارد شمع
۴یک قدم ره همه شب تا به سحر پیمودن
بی تکلف چقدر ضبط عنان دارد شمع
۵تا نفس هست ز دل کم نشود گرمی عشق
شعله تابی است که در رشتهٔ جان دارد شمع
۶زندگی گرمی بازار نفس سوزیهاست
از قماش پر پروانه دکان دارد شمع
۷خامشی صرفهٔ جمعیت آسوده دلی است
ناله در بستن منقار نهان دارد شمع
۸زنگ آیینهٔ دل آمد و رفت نفس است
از هجوم پر پروانه زبان دارد شمع
۹عالمی بر نفس سوخته چیده است دکان
اینقدر تار به یک موی میان دارد شمع
۱۰چشم عشاق فنا میکدهٔ شوخی اوست
در لگن ناوک دیگر به کمان دارد شمع
۱۱بیدل از سوختنم رنگ سراغش دریاب
کیست پروانه که گوید چه نشان دارد شمع
۱۲