نیست پروانهٔ من قابل پهلوی چراغ
حسرت سوختنی میکشدم سوی چراغ
۱سیر این انجمنم وقف گشاد مژهایست
بر نگه ختم نمودند تک و پوی چراغ
۲یأس بر عافیت احرامی دل میخندد
من و خاصیت پروانه، تو و خوی چراغ
۳داغ انجام نفس سخت عقوبت دارد
ترسم آخر به دماغت نزند بوی چراغ
۴برق آن شعله که حرز دل بیتابم بود
مجلس آرا به غلط بست به بازوی چراغ
۵آبیار چمن عشق گداز است اینجا
کشت پروانه همان سبزکند خوی چراغ
۶عشق در خلوت حسن انجمن راز خود است
جیب دارد سر پروانه به زانوی چراغ
۷سیر هستی چقدر برق ندامت دارد
شعله دررنگ عرق میچکد ازروی چراغ
۸طبع روشن ز غبار دو جهان آزاد است
تیرگی رخت تکلف نبرد سوی چراغ
۹غافل از مرگ به افسوس امل نتوان زیست
شانه دارد نفس صبح بهگیسوی چراغ
۱۰رنگ پروانهٔ این بزم ندارد بیدل
تا به کی نکهت گل واکشی از بوی چراغ
۱۱