نسبت لعل که داد این همه سامان صدف
شور در بحر فکنده است نمکدان صدف
۱عرق شرم همان مهر لب اظهار است
بخیه دارد ز گهر چاک گریبان صدف
۲ترک مطلب کن و از کلفت این بحر برآ
نیست جز بستن لب، چیدن دامان صدف
۳به قناعتکدهام ره نبرد صحبت غیر
ضبط آغوش خود است الفت احسان صدف
۴نتوان مایهٔ اسباب طرب فهمیدن
اشک چندی گرهٔ دیده حیران صدف
۵بگذر از حاصل این بحر که بیعبرت نیست
بعد تحصیل گهر وضع پشیمان صدف
۶در شکست جسد آرایش تعمیر دلست
نیست بیسود گهر تاجر نقصان صدف
۷اینقدر حاصل آرام درین بحر کراست
ای گهر آب شو از خجلت سامان صدف
۸کام تقلید ز نعمت نبرد بهرهٔ ذوق
غیر ریزش نبود درخور دندان صدف
۹اشک شوخ است به ضبط مژه گیرم بیدل
طفل چندی بنشانم به دبستان صدف
۱۰