شمع من گرم حیا کرد مگر سوی چراغ
میتوان کرد شنا در عرق روی چراغ
۱دل اگر جوش طراوت نزند، سوختنی
شعله کافیست همان سرو لب جوی چراغ
۲سوختیم از هوس اما مژه واری نکشید
بال پروانهٔ ما شانه بهگیسوی چراغ
۳نتوان بود ز نیرنگ عتابش غافل
بزمگرم است به افروختن روی چراغ
۴بالش عافیتی نیست درین شعله بساط
نفس سوخته دارد سر زانوی چراغ
۵پیری و عشرت ایام جوانی غلط است
صبحدم رنگ نبنددگل شببوی چراغ
۶قرب این شعله مزاجان بهخود آتش زده است
نیست پروانهٔ ما بیخبر از خوی چراغ
۷عجز ما رنگ اشارتکدهٔ ناز تو ریخت
بال پروانه شد آخر خم ابروی چراغ
۸آبگردید دل و ناله همان عجز تو است
رشته فربه نشد از خوردن پهلوی چراغ
۹هرکجاگردکند شمع خیالم بیدل
شعله از شرم نشیند پس زانوی چراغ
۱۰