هر چه در دل گذرد وقف زبان دارد شمع
سوختن نیست خیالی که نهان دارد شمع
۱نور تحقیق ز لاف دم هستیکه رساست
از نفس گر همه جان است زبان دارد شمع
۲خامشی میشود آخر سپر تیغ زبان
داغ چون حلقه زند خط امان دارد شمع
۳خواب در دیدهٔ عاشق نکشد رخت هوس
سرمهٔ شعله به چشم نگران دارد شمع
۴رنگ آشفته متاع هوس آرایی ماست
در تماشاگه پرواز دکان دارد شمع
۵رهبر عالم آسوده دلی خاموشی است
چاره در پای خود از دست زبان دارد شمع
۶اضطراب و تپش و سوختن و داغ شدن
آنچه دارد پر پروانه همان دارد شمع
۷نشود شکوه گره در دل روشن گهران
دود در سینه محال است نهان دارد شمع
۸ضامن رونق این بزم گداز دل ماست
سوختن بهر نشاط دگران دارد شمع
۹نشود صیقل آیینهٔ این بزم چرا
اثری از نفس سوختگان دارد شمع
۱۰زعفرانزار طرب سیر رخ کاهی ماست
نو بهار دگر از رنگ خزان دارد شمع
۱۱سوختن مفت تماشا مژهای بازکنید
کز فسردن بهکمین خواب گران دارد شمع
۱۲بیتمیز است حیا حسن چو سرشار افتد
رنگ خود را پر پروانه گمان دارد شمع
۱۳رفتن از دیدهٔ خود طرز خرامی دگر است
بیدل اینجا صفت سرو روان دارد شمع
۱۴