چند پاشی ز جنون خاک هوس برسرخویش
ایگل این پیرهن رنگ برآر از بر خویش
۱ساز خسّت چمنی را به رُخت زندانکرد
بهکه چون غنچه دگر دل ننهی بر زر خویش
۲این کمانخانه اقامتکدهٔ الفت نیست
عبرتی گیر ز کیفیت بام و در خویش
۳نقد ما ذره صفت درگره باد فناست
غیر پرواز چه داریم به مشت پر خویش
۴عمرها شد قدم عافیتی میشمریم
شمع هر چشم زدن میگذرد از سر خویش
۵خجلت هیچکسی مانع جمعیت ماست
ذره آن نیست که شیرازه کند دفتر خویش
۶پیش از این منفعل نشو و نما نتوان زیست
مو چه مقدار ببالد به تن لاغر خویش
۷سینهچاکان به هم آمیزش خاصی دارند
صبح در شبنم گل آب کند شکر خویش
۸خودشناسیست تلافیگر پرواز دلت
نیست بر آینهها منت روشنگر خویش
۹عرض دانش چقدر کلفت دل داشته است
مژه در دیده شکست آینه از جوهر خویش
۱۰ای نگه عافیتت در خور مشق خواب است
به فسون مژه تغییر مده بستر خویش
۱۱بی تو غواصی دربای ندامت داربم
غوطه زد شبنم ما لیک به چشم ترخویش
۱۲مشرب یأس ندانم چقدر حوصله داشت
پر نکردم ز گداز دو جهان ساغر خویش
۱۳کاش بیدل الم بیکسیم وا سوزد
تا ز خاکستر خود دست نهم بر سر خویش
۱۴