آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویش
یارب نصیب کس نشود امتیاز خویش
۱لیلی کجاست تا غم مجنون خورد کسی
از خویش رفتهایم به توفان ناز خویش
۲بوی خیال غیر ندارد دماغ عشق
عالم گلیست از چمن بینیاز خویش
۳این یک نفس که آمد و رفت خیال ماست
بر عرش و فرش خندد و شیب و فراز خویش
۴در عالمی که انجمن کوری و کری است
هر نغمه پرده بست بر آهنگ ساز خویش
۵هر کس اسیر سلسلهٔ ناز دیگر است
ما و خط تو، زاهد و ریش دراز خویش
۶این بیستون قلمرو برق جمال کیست
هر سنگ دارد آتش شوق گداز خویش
۷بر آرزوی خلق در خلد واگذار
ما را نیاز کن به غم دلنواز خویش
۸بیپردگی نقاب بهار تعینیم
گل باغ رنگ دارد از اخفای راز خویش
۹از دور باش عالم نامحرمی مپرس
خلقی زدهست حلقه به درهای باز خویش
۱۰بیدل به بارگاه حقیقت چه نسبت است
ما را که نیست راه به فهم مجاز خویش
۱۱