نازد به عشق غازهٔ حسن جنون دماغ
پروانه است جوهر آیینهٔ چراغ
۱ما را ز لعل یار پیامی نشد نصیب
تا کی رسد به بوس وکله، کج کند ایاغ
۲مجبور هستیایم ز جرأت گزیر نیست
از پر زدن به نشئه نگیرد کسی کلاغ
۳چون نالهٔ سپند به هر جاگذشتهایم
نقش قدم ز گرمی رفتار گشته داغ
۴در عشق کوش کز غم اسباب وارهی
درد دلی مگر دهد از درد سر فراغ
۵از سرکشان جاه توقع مدار چشم
افشانده گیر دست ثمر زین چنار باغ
۶با دوستان گرت نبود مقصد انفعال
الفت بس است شرم کن از بستن جناغ
۷عنقا به وهم مصدر آثار زندگیست
ایکاش نیستی دهد از هستیام سراغ
۸دل تیره شد ز مشق خیالات خوب و زشت
آیینه را هجوم صور کرد بیدماغ
۹بیدل نوید قاصد بد لهجه ماتم است
مکتوب نوبهار نبندی به بال زاغ
۱۰