تحقیق را به ما و من افتاده اختلاف
در هیچ حال با نفس آیینه نیست صاف
۱همصحبتان به بازی شطرنج سرخوشند
تا نگذرد مزاج نفاق از سر مصاف
۲یاران اگر لبی به تامل رساندهاند
خمیازه خورده است گره درکمین لاف
۳لطف معانی از لب هذیان نوا مخواه
چون پاس آبرو ز دم تیغ بی غلاف
۴پیوندها به روی گسستن گشودهاند
گو وهم، تار و پود خیالات ننگ باف
۵چون مو سپید شد سر دعوا به خاک دزد
این برف پنبهایست اشارتگر لحاف
۶دیدی هزار رنگ و نشد رمزی آشکار
ای صاحب دماغ نهای شخص موشکاف
۷آخر همه به نشئهٔ تحقیق میرسیم
پیداست تا دماغ پس و پیش و دردو صاف
۸بییار زیستن ز تو بیدل قیامت است
جرمی نکردهای که توان کردنت معاف
۹