خلقی است شمعوار در این قحط جای فیض
قانع به اشک و آه ز آب و هوای فیض
۱بیهوده بر ترانهٔ وهم و گمان مپیچ
قانون این بساط ندارد نوای فیض
۲از صبح این چمن نکشی ساغر فریب
خمیازه موج میزند از خندههای فیض
۳نام کرم اگر شنوی در جهان بس است
اینجا گذشته است ز عنقا همای فیض
۴حشر هوس ز شور کرم گرد میکند
امن است هرکجا بهمیان نیست پایفیض
۵اقبال ظلم پایه بهاوجی رسانده است
کانجا نمیرسد ز ضعیفی دعای فیض
۶چشمت ز خواب باز نگردیده صبح رفت
ترسم زگریه وانکشی خونبهای فیض
۷گرد حقیقتی به نظر عرضه میدهند
تا چشم کیست قابل این توتیای فیض
۸از دود آه منصب داغ جنون بلند
گلزار غیر ابر ندارد لوای فیض
۹عمریست درکمینگه ساز خموشیام
چین کرده است ناله کمند رسای فیض
۱۰آخر بهخواب مرگ کشد صبح پیریت
افسون لغزش مژه دارد صفای فیض
۱۱آغوش صبح میکند اینجا وداع شب
بیدل بقدر نفی تو خالیست جای فیض
۱۲